تبلیغات
علوم نوین - داستان بامبو و سرخس
علوم نوین
مطالب علوم مدرسه راهنمایی نمونه ضمیری زاهدان

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 27 بهمن 1390

روزی نوجوانی درگوشه ای از یك جنگل با خود خلوت كرده بود و داشت به آینده  فكر می كرد.
رو به خدا كرد و ازاو پرسید كه : خدایا آینده ی من چگونه است ؟ آیا میتوانم بر سختیهای زندگی غلبه كنم ؟
خداوند به اوگفت : آیا درخت سرخس و بامبو را در آنطرف جنگل می بینی ؟

                         
به ادامه داستان بروید. واز این داستان زیبا و آموزنده لذت ببرید.  

نوجوان پاسخ داد : بلی. 
خداوند فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. طولی نكشید  كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.. 
و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشتند را فراهم كنند. 
‏خداوند در ادامه به آن نوجوان فرمود: آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و پیشرفت خواهی كرد!
‏نوجوان پرسید : رشد و پیشرفت من چقدر خواهد بود؟
‏خداوند در پاسخ از وی پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟ 
جواب داد: هر ‏چقدر كه بتواند.  
پس ‏گفت: تو نیز باید در زندگی امید وار باشی و رشد كنی ، هر اندازه كه ‏بتوانی...



ارسال توسط معین عباسیان
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم